|
حتي تئوري آشفتگي نيز از قوانين خاص خود تبعيت مي كند
|
دولوز که از پنجره ی یک ساختمان از بالا بر کف زمین پهن می شود
خودکشی امری که به مرگ می انجامد و یا در راستای همین هدف که مردن باشد، خود امری اجتناب ناپذیر در زندگی بشری و گاهاً دیگر انواع موجودات زنده بوده است شکل می گیرد.
اما این تحرک که بحث بر سرعملکرد انسانها در حیطه ی زندگی و مرگ است سراسر در تاریخ و شاید در جند دهه اخیر که همه چیز در یک روند تند و سریع می باشد همچنان مورد چیستی بوده و آن که چه در قالب فردی و چه در قالب جمعی آن چگونه مورد انتخاب واقع می شود ؟ کدام یک یک و چگونه مجاز است انهدام زندگی بر اثر وجود یا عدم آگاهی ؟
همواره خودکشی را به دو دست تقسیم می کنند، یعنی آنان که به عنوان یک واکنش بر امری دیگر دست به این عمل زده و آن را خودکشی ناآگاهانه که شکل عموم آن در سطح جهانی است؛ و به حق تعریفی درست به شمار می آید یا آنان که بر اساس یک نوع جهان بینی خاص خود را محق به خروج از زندگی می دانند.
دسته ی اول خودکشی کنندگان اکثراً بر اثر شکستهای عشقی، مورد ستم واقع شدن به دست پدر، مادر، همسر و دیگر اقشار فرا دست و عموماً بر اثر فشارهای روانی ناشی از مادیت شرایط محیطی اقدام به خود کشی می کنند و ناگریز راهی دیگری در اثر نبود آگاهی بر چگونگی برخورد با مسائل كه همانا پايان زندگي است بر مي گزينند و توجيه پذير.
اما مسئله ی دسته دوم بدین گونه حل می شود که انسان نا خواسته به دنیا آمده ولی حداقل می تواند خود خواسته از دنیا برود و هم او که مرگ جان یک انسان را از او می ستاند از آن جا که کاملاٌ در حوزه ی خصوصی افراد واقع بوده و به خصوص در دنیای امروزه بر تابعیت از عرف و قوانین حقوق بشری، پس این عملی کاملاً توجیه پذیر است، حال آن فرد متوفی آیا اصلاً فرصت این را دارد تا پاسخ بگویید که این مرگ در پس زندگی به دست خودم آیا محق بود یا خیر سر جای خویش بماند.
اما عموم خودکشی کنندگان در نوع دوم آن طور که گویند، آنجا دست به این عمل ظاهراً آگاهانه می زنند که آگاهانه بودن آن در گرو تعریف زیر است
ما خود کشی کنندگان آگاهانه آنجا که احساس کنیم باید به زندگی پایان بدهیم چون دیگر هیچ کاری برای انجام دادن در این دنیا نداشته و شاید بتوان این گونه باز تعریف کرد که اینها دیگر هیچ کاربستی نه برای خود و نه برای جامعه ندارند، پس مهر مرگ را بر پیشانی خود می کوبند و تنها نقطه ی عطف آن، در مقابل نوع دیگر خود کشی را می توان در این یافت که این عمل از مدتها پیش تصمیم گیری شده است.
ولی آیا می توان یکی را کنشگر و آگاهانه و دیگری را واکنشگر و نا آگاهانه قلمداد کرد در حالی که هر دو در اثر استیصال در پاسخگویی و برخورد با مسائل صورت می گیرد چه آنجا که نتیجه آنی تحرک مغز در مقابل یک کنش ضد فرد است و چه آنجا که این آینده یعنی استصال پیش بینی شده و فرد از مدتها قبل می داند که چرا خود کشی می کند ؟ يعني باز هم استيصال در پاسخ به مسائل
آیا اگر آگاهی به اندازه كافي باشد در پاسخگويي و برخورد با مسائل و زندگي آيا باز هم بشر خودكشي را بر مي گزيند؟
انسان در طی سالیان عمر خود بر اثر عدم توانایی در پاسخ گویی به مسائل زندگی همیشه دستاویز ساخته های ذهن خود گردیده است و آنجا كه فرهنگ، اخلاقيات و عشق پديد مي آيد.
خودکشی آگاهانه یا نا آگاهانه یک راه گریز است از شرایط ما بین بد و بدتر و آیا وقتی آگاهی باشد انسان انتخاب می کند راه بد را در مقابل بدتر و آیا اصلاً انتخاب می توان نامید در شرایط جبر گونه را ما بین دو انتخاب از پیش تعیین شده كه در نهايت هر دو مرگ است، تاريخ نشان داده كه بدترين ها بد هستند و بدها مي توانند بدترين باشند.
از نظر من در هر دو صورت پایان زندگی به دست خود فرد نه خواسته و نه توانسته که کنش و آگاهانه بوده و این گونه قلمداد شود و به طور حتم که این آخرین دستاویز ساخته ی ذهن بشر برای راه گریزی از مصائب و مخمصه های زندگی است، اما پس از ساخته و پرداخته شدن چیز هایی به مانند فرهنگ، اخلاقیات، عشق و زندگی بی دقدقه در مسند یک انسان فرا دست در جامعه طبقاتی و در پس آن فرو ریختن تمام این انتزاعات در مقابل ماديات سخت و استوار كه همانا مسائل و مصائب زندگي را پديد آورده و بشر بنا به ميزان آگاهي خود از پس پاسخ گويي به آنها نتوانسته برآيد قطعي نيست ؟
انسان تاریخاً آنجا که می توند پاسخ گوی امور چه در حد تئوری و چه پراتیک باشد خود ر ا در حوزه ی میل زندگی و میل به ادامه آن و از آنجا که کاربست خود را در این امور در یک بن بست مطلق می یابد خود را محق مرگ می بیند.
رأس ساعت 21/22 دقیقه از در اتاق جوانی آنچنان که می توان به حتم بیان کرد با 26 سال سن وارد می شود ، درب اتاق را بر پشت سر می بندد ، بدون عوض کردن لباس بر روی تخت خواب که شاید از آن اوست دراز کش انگار که به پهلو چمباتمه زده می افتد ، گرمای تابستان انگار که تماما ٌَ یک جا در این اتاق جمع می شود ، فضای تاریک اتاق که فقط مقدار کمی نور از شیشه ی بالای در وارد آن شده و مستقیم بر صورت خوابیده ی علی می تابد و رطوبتی که معلوم نیست ناشی از چیست فضای خسته کننده را بر هم می آفریند ، گویی کتابهای موجود درون قفسه ی کتابها نيز بر سر ازدحام در حال خفگی هستند ، گوشی موبایلی که از جیب شلوار علی سُر خورده و بر روی تخت افتاده با روشن و خاموش شدن پی در پی زمزمه می کند این را :
برخیز دوست من ، این قلم من و دوقلوی من است که تو را تولید کرده و تو تکه ای از ما هستی ، پس من محقم که گویم خوش دارم بد زدم از آنان که هدیه شان داده ام و این چنین گرسنه شرارتم .
علی از جای بر خواسته و در حالی که موبایل به کار خود ادامه می دهد ناگهان از سوی علی سیگاری روشن می شود و با هر دمی که بر سیگار می زند قرمزی آتش سیگار نوری بر چهره ی بی رمق او می افکند و دودی که بر فضای خفه ی اتاق می چرخد فقط اوضاع اتاق را طبیعی تر می کند بر هر آنچه که ضد اوست ، با پایان سیگار ورور گوشی موبایل که جو فضا را بر هم می زد نیز به ناگاه و انگار که شارژ تمام کرده باشد خود به خود خفه می شود .
علی باز هم به حالت قبلی بر روی تخت می افتد و پس از مدتی که گویی خوابش برده شروع به نفس نفس زدن می کند ، عرق از سر و رویش لیز می خورد ، بدنش را بیشتر جمع می کند ، پس از چند دقیقه در خواب مدام زمزمه می کند که نه ، من نیستم ، من نبودم ، ولم کنید و ناگهان بدنش بر روی تخت راحت و به پشت به مانند انساني که تمام کرده باشد باز می شود ، نور باز هم بر صورتش می تابد .
پارت 2
ساعت تقریبا ٌ 30/22 از حیاط وارد می شوم بعد از در آوردن پوتینهایم در مقابل پادری از اتاق حال و پذیرایی که پدر و مادرم در آن مشغول تماشای اخبار BBC هستند با گفتن یک سلام عبور می کنم و با وارد شدن به اتاق خواب چراغ مهتابی را روشن کرده و در اتاق را بر پشت سر می بندم ، یک راست رفته و بر روی تخت می نشینم و کتابی که چند روزی بود مشغول خواندن آن بودم و به روی تخت افتاده بود را برداشته و شروع به خواندن آن می کنم ، پس از حدود 2 ساعت مطالعه ی کتاب انگار که تمام ورودی های مغزم بسته شده باشد هر چه می خوانم ديگر چیزی به درون مغزم فرو نمی رود و این طور احساس می کنم که شاید بهتر باشد با یک را گریز که توجیهی خوبی نیز باشد برای بابا و مامان الآن از خانه بیرون بزنم و با کشیدن یک یا دو نخ سیگار و هوا خوری ورودی های مغزم را باز کنم .
یک دفعه به یاد سوژه ی خوبی می افتم و پیش خودم می گویم بهتر است به بهانه ی عکاسی که دوربین آن را تازه دو روز پیش از رضا دم مترو تحویل گرفته بودم بیرون بزنم و بعد به خودم گفتم چرا که نه اصلا ٌ !
اتفاقا ٌ می توان در این ساعت از شب عکس های خوبی از چهره خشن فقر در سطح شهر ، پرسه های خیابانی دختران و شاید تعدادی نیز از دیوار نوشته ها تهیه نمود ، پس دوربین و گوشی را برداشته و با گفتتن همین حرکت به پدرم آنان را نیز مجاب کردم که نه برای صرف سیگار که برای عکاسی بیرون می زنم و گفتم که شاید کارم چند ساعتی طول بکشد ، از خانه بیرون زدم با عبور دومین پیچ کوچه و خیابان محل به یک کوچه ی دیگر که انتهای آن به خیابان اصلی می خورد افتادم و در همین حین که می رفتم سیگاری روشن کردم و ناگهان پیش خودم گفتم شاید بهتر باشد با یکی از دوستان هماهنگ کنم و با هم برویم چون به هر حال خیلی بهتر می شد ، زیرا نه حوصله ی آدم سر می رفت ، و هم خطر کمتری تهدید می کرد و همچنین برای عکاسی با یک همفکر می توانستم سوژه های بیشتر و بهتری بیابم ، همین طور که می رفتم دست کرده از جیب سمت چپ شلوار گوشی موبایل را در آوردم ، اولین کسی که برای تماس به ذهنم خطور کرد بهرام بود طبق معمول در دسترس نبود ، به مهدی زنگ زدم و شاید بعد از 3 یا 4 تا بوق خوردن بود که مهدی جواب داد :
الو
گفتم مهدی کجایی بیا بریم یه قدمی بزنیم .
مهدی گفت : رفتم خونه خواهرم ، الآن می خوام برگردم سمت محل ولی چند روزی هست که از صبح زود تا دم غروب تو خونه بنایی داریم منم الآن مثل سگ خسته ام ، الآنم چون آب خونه رو قطع کردیم اومدم اینجا یه دوش بگیرم .
منم گفتم : خب ، عیب نداره باشه یه وقت دیگه .
در همین حال از پس یک کوچه که گذر می کردم یک دیوار نوشته خوب دیدم .
جنگ نه !
بعد از گرفتن چند عکس از همان محیط هم عبور کردم ، همین که سیگارم به آخرش نزدیک شده و دیگر گرمای آتش آن را بین دو انگشتم احساس کردم آن را به زمین انداخته و زیر پا له کردم ولی با له کردن سیگار زیر پوتین به یاد صحنه ای که انگار مدت ها پیش در خواب دیده بودم افتادم ، البته چیز زیادی در ذهن ندارم فقط در همین حد که گویا آن موقع هم بعد از تماس با بهرام و مهدی وقتی داشتم در خیابان کمربندی به سمت خانه می رفتم یک ماشین گشت اخطار داد که من بایستم و در حالی که دوربین پر بود از عکس های نا مربوط تر از آنچه که پيش تر فكرش را مي كردم پا گذاشتم به فرار ، بعد از چند دقیقه توسط یک موتور گشت غافلگیر شده و من را به محیطی که نا آشنا بود بردند و آنقدر کتک خوردم که انگار ...
از نظر من ظهور و ادامه حيات پست مدرنيسم چيزي جز تحركات مدرن نه به نفع مردم كه بر عليه آنها مي تواند باشد به عبارت ديگر تحركاتي در فرم نوسازي با محتواي زندگي بهتر براي عموم مردم كه قالبا در تحولاتي از پايين صورت مي گرفت مدرنيسم و در ضديت آن يك فرم نوساز اما با محتواي ضد انساني (عموم مردم جهان) و در نفع يك عده خاص پست مدرنيسم را شكل داده و معنا مي بخشد، به عبارت صريح تر مي توان از تعريف همه چيز در جهان آبستن ضد خويش است استفاده نمود.
در آغاز حركت به سمت مدرنيسم در مناطق غربي جهان آن جا كه در جنگ با يك نيرو و فرهنگ ارتجاعي و براي شكست دادن آن، طبقه اي كه در آينده حاكم جهان خواهد بود هنوز منافع مشتركي با توده هاي مردم دارد اين تحركات (حركت به سمت نو سازي) مي توانست هم چنان به نفع طبقه ي محكوم هم باشد اما از آنجا كه سرمايه داري به عنوان يگانه نيروي حاكميت بر تمامي امور تسلط مي يابد مي تواند آغازگر پست مدرنيسم باشد يعني آنجايي كه منافع طبقه ي حاكمه ي جديد ديگر يكسر از منافع توده ها و محكومين جدا شده و روز به روز بر شدت آن افزوده مي شود و از اين پس هر تحولي در جامعه كه مي تواند به نفع توده ها باشد در اثر تسلط طبقه حاكمه بر تمامي امور بر عليه امور مردم و به نفع حاكميت تمام مي شود. نمونه ي آن انقلابات و اختراعات صد سال اخير، براي نمونه انقلاب كارگري اكتبر كه در نهايت به نفع سرمايه داري رقم مي خورد يا تحولاتي در زمينه ي استفاده از انرژي ها كه در نهايت تبديل به بمب اتم شده و توسط هواپيماها بر سر مردم خالي مي شود در نتيجه حتي فلسفه و تئوري هاي روشنفكران نيز بر اثر بدبيني اي كه نسبت به تحولات مدرنيستي كه در نهايت باعث به انقياد كشيده شدن زندگي توده ها مي شد، فلسفه ي يأس از تغييرات و ايستايي جهان را پديد آورده و در بهترين حالت از يك كل گرايي و آرمان هاي ماكسيماليستي به جز گرايي و خواستگاه هاي مينيماليستي تقليل يافت ، نمونه ي آن را در يكي از نوشته هاي دوستان مبني بر تغيير در قوانين شطرنج را مي توان مثال آورد و اين چيزي نيست جز هدف طبقه ي حاكمه مبني بر پايان جهان و پيروزي مطلق ايشان كه پروپاگاند مي كنند.
اما اين نتيجه ي سالها تجربه بخصوص در قرن بيستم يعني قرن سلطه و يكه تازي طبقه ي سرمايه دار به عنوان تنها قدرت حاكمه و شكست ديگر نيروهاي طالب قدرت است كه نمونه هاي تاريخي آن را به نقل از كتاب «فرهنگ تفسیری ايسم ها» تفسير مي كنم:
1. ظاهرا مفهوم پست مدرنيسم را اولين بار نويسنده ي اسپانيايي «فدريكو اُنيس» به سال 1934 در اثر خود به نام: گزيده ي شعر اسپانيايي به كار برده و از آن در تشريح واكنش پست مدرنيسم استفاده نموده است.
2. اصطلاح پست مدرنيسم از سال هاي 1950 در آمريكا و كشورهاي اروپايي به كار گرفته شد، در پايان دهه ي 1960 به عنوان جنبش فرهنگي هنري شناخته شد و از دهه ي 1980 گسترش يافت.
در دو پاراگراف بالا ما شاهد چهار تاريخ زماني از جمله 1934، سال هاي 1950، پايان 1960، و دهه ي 1980 هستيم.
1934: عروج استالينيسم و فروكش كردن انقلاب كارگري در روسيه كه خانه ي آرماني طبقه ي كارگر جهاني بود و پيروزي سرمايه داري دولتي بر حکومت کارگری
1950: در اين سال ها پست مدرنيسم در آمريكا و كشورهاي اروپايي به كار گرفته مي شود، يعني سال هايي كه نتايج مخرب جنگ جهاني دوم فضاي يأس و نااميدي را بر زندگي مردم اين منطقه به عنوان پيشرو تحولات اجتماعي در جهان تحميل كرده است.
پايان دهه ي 1960: سال هاي اوج جنگ سرد كه روز به روز به نفع غرب و هر آنچه كمونيسم واقعا موجود خوانده مي شد پيش مي رفت و شكست انقلاب پاريس (فرانسه) در ميِ 1968.
1980: اين دهه برهه ي زماني است كه سوسياليسم واقعا موجود به رهبري گورباچف در يك جنگ سرد امپرياليستي بازي را به آمريكا و دول غربي باخته ، آرمان طبقه ي كارگر تحت پروپاگاند دستگاه تبليغاتي غربي مبني بر هر گونه تغيير از پايين كشته شده و آغاز نظم نوين جهاني به رهبري سرمايه داري و اللخصوص سرمايه داري آمريكا اعلام مي شود.
چيزي كه در اين چهار تاريخ زماني كه پست مدرنيسم طي مرور زمان در آن شكل گرفته و توده گير مي شود مشخصه اي عيني و واضح دارد، ذره ذره از آرمان هاي مردمي در جهت بهبود زندگي به دست خودشان بنا به پيروزي نظام سرمايه داري در اين جنگ طبقاتي كاسته شده و سرمايه داري به يك هسته ي منسجم تر براي حكومت خود بر آحاد مردم نزديك تر مي شود.




هر آنچه که شما در این جامعه ی شهری می بینید تحت تملک است از برای سلب موقعیت های اکثریت مردم چه در گرو شخص و چه ملی آن
در قانون اساسی این چنین تعریف شده : هرگونه نوشتن و تبلیغ بر روی دیوارهای شهر بدون اجازه ی صاحب ملک ( شخصی ، دولتی ) غیر مجاز بوده وپیگرد قانونی دارد و این چیزی است که خطر آن ما را هر روزه حتی بر روی پست های برق و مخابرات هدف قرار داده و ما در نهایت سوژه ی قربانی شدن آن هستیم .
دلیل اصلی ای که گرافیتی را حتی در پیشرفته ترین جوامع دنیا ممنوع کرده می تواند همین باشد و بنا بر آن گاهاً آنرا جرمی سیاسی قلمداد می کنند زیرا یک هنرمند شهری با تولید یک تصویر بر روی دیواره های شهر اساس یک جامعه ی سرمایه داری ، که تمامی سیاست های آن بر مالکیت بنا شده را زیر پا می نهد و این هنرمند در اولین قدم اساس یک سیستم را رد کرده پس میتواند یک درگیری سیاسی را در پی داشته باشد او این امری جبری است ، شما نمی توانید یک نظام سرمایه داری را با عدم وجود قانون یا فرهنگ تملک حتی تصور کنید .
نقش بستن حتی بی مضمون ترین گرافیتی ها بر دیواره های شهر جرمی به مراتب سنگین تر دارد به رادیکال ترین به ظاهر گرافیتی ها دردرون گالری ، زیرا این هنر با نقض قانون انحصار مالکیت است که نمود پیدا کرده و بازخورد خود را می یابد در حالی که گرافیتی درون گالری رهنمون می شود به آن سویی که قوانین مالکیت به عنوان یک جبر اجتماعی نظام طبقاتی می طلبد و شاید کار درون گالری بی شباهت نباشد به کار کارگر که با هر آنچه بیشتر تولید کردن ثروت بیشتری را برای سرمایه دار تولید کرده و وی را برای بقای سرپا نگه می دارد .البته باید گفت کارگر با فروش نیروی کار ، شرایط بقای بقای خود را ایجاد می کند ، هنرمند هنر مسلط با فروش خود شرایط زیست و بتوارگی خود را تضمین می کند و هنرمند گرافیتی با ره یافت به درون گالری فقط بازیچه ی فرهنگ مسلط بر علیه خویش است و این مسیری است بدون آلترناتیو نجات .
اصولاً گرافیتی به مثابه ی هنر خیابانی با نقض قانون مالکیت اذهان عمومی را تشویش و آلوده کرده و با هدایت شدن آن به درون گالری به سنن جامعه ، تحت حاکمیت اصل مالکیت خود را آلوده می کند به آن چیزی که از بر ضدیت آن بر خواسته بود .
هنری که با عدم رعایت قانون مالکیت پایه های یک ساختار طبقاتی را به لرزه در می آورد چه بهتر که با یک نگرش رادیکال به تاخت بر علیه دیوارها و تمامی سدهای تبعیض به سمت تسخیر موقعیت های شهری حرکت و آنجا که با کمترین مخارج ممکن برعکس هنر مسلط به اشتراک گذارده می شود می تواند به عنوان کنشی همه گیر سر آغاز یک تحول در تمامی سطوح زندگی از فرد به جمع گسترش یابد .
هنرمند کیست و چه می گوید : اصولاٌ او را آنچنان که دستگاه حمایت گر هنر مسلط تعریف می کند این چنین است ، فردی جدا و مستقل از جامعه که هیچ منافع مشترکی با دیگران ندارد ، کارگر کارگر زاده می شود ، سرمایه دار سرمایه دار و هنرمند قدیسی است که ذاتاً هنر در او جلوه گر شده ، هنر او اکتسابی نیست او از بدو تولد قلمو به دست است و این چنین همه حیرانند از این معجزه که از قدرت بومیایی به عنوان یک مشیت بر او معین گردیده و طی سالیان متمادی به توسط قدرت های ماوراء طبیعه تکنیک و فرم ها را می آموزد ، او جایگاهی بتواره دارد آنچنان که می گویند ، اما به تعریف من این هنرمند کسی نیست جز مزدوری برای حفظ وضع موجود و تعریف فوق هم چیزی نیست جز خوراندن فرهنگی که تصمیم دارد بر خارج کردن اسلحه ی هنر برای اعتراض از دست عموم مرم ستمکش .
امروزها باز هم عده ای تحت تاثیر فرهنگ مسلط با خارج کردن هنر شهری و گرافیتی از یک حالت همه گیر و سوق دادن آن به سمت یک هنر حرفه ای و فرمالیستی سعی در حفظ جایگاه خود به مثابه ی یک بت در جامعه طبقاتی را دارند و این ارزش بر نمی تابد مگر با فرهنگ سلطه ، با ارزش گذاری های نسبی بر هنر شهری به طور حتم خواهان باقی ماندن گرافیتی در یک فاز بوده و آن هم چیزی نیست حتی در پشت تعاریف ساختار شکن ، جز حفظ وضع موجود و این وظیفه نه برای ایشان که برای هنرمندان هنر مسلط تعریف شده و قابل پذیرش و این چنین است که هنر از سینما گرفته تا گرافیتی در یک کاربست اجتماعی می تواند راه انقیاد تا تحول در توده های مردم را طی نماید .
به هر آنچه که به خیابان خیانت کند تف می کنم

بیائید نگاهی به آرشیو فیلمهای موجود در بازار از غرب گرفته تا شرق بیاندازیم ، مگر چیزی جز مسلخ گاههای سرمایه داری می بینیم ؟
از هالیوود آزاد در قید تجارت بر حیطه ی پول گرفته تا بالی وودی که آشتی طبقاتی را به عنوان یک امر محال به نفع طبقه حاکمه ی این کشور و به ضرر مردم ستم دیده ی این منطقه رقم می زند .
تمامی سینمای موجود در بازار چیزی جز کثافت کاری یک مشت مزدور نیست .
موسیقی در ایستایی آب مرداب ، هیپ هاپ و متال را خفه می کند و استاد فلان نئشه کنان اثر هنری اش را خلق می کند ، اینجاست تفاوت هنر آزاد اعتراضی با هنر تجاری یعنی همان جایی که آثار هنرمندان شهری با سلاح نقض قانون مالکیت و با در دست داشتن ابزار تولیدشان تحت عنوان اسپری رنگ تولید شده و برای مصرف عموم به اشتراک گذارده می شود یعنی همان نقطه مقابل اثر هنری که نه تولید بلکه خلق می شود در گالری برای تقدس اتاق خواب .
هر آنچه که از ذهن بر آید بر دل نشیند اما آن چه که ما تولید می کنیم از سر جبریات راه زندگی مادی ، دلها را می زداید از هر آن چه که به زور به خوردش داده اند .
در 5 سالگی یک تابلو از بهزاد دیدم
در 10 سالگی دوستش داشتم
در 16 سالگی با آن تف کرده گریختم
امروز تف می کنم و می ایستم
هنر مسلط امروز انواع هنر مستقل از محیط تجاری را شیطانی قلمداد می کند ، باشد که تحلیل های ضد انسانیتان نقش بر آب شود ، متهم شدیم به اینکه مواد مخدر مصرف کرده و دست به تولید اثر هنری می زنیم اما سوال من از ایشان این است که بیان احساسمان بر علیه وضع موجود بر علیه فقر ، جنگ و تبعیض که ریشه در خواستگاههای انسانی دارد نیازمند نئشه کردن و غوطه ور شدن در هوا است یا زمانی که شما دست در دست هوریان بهشتی به آسما می گریزید و می گریزانید مردم را از خواستگاههای انسانیشان ، آنگاه که شما نئشه ی شعر های زیبایتان هستید مردم زیادی بر اثر فقر ناشی از جامعه ای که شما نقش به سزایی در ساخته شدن فرهنگ ارتجاعی آن دارید از جانشان کاسته می شود و پاهای ما بر کف خیابان به شما اردنگی خواهد زد .
تمامی سعی خود را بکنید ، تا می توانید بر علیه ما تبلیغ کنید که ما ضد جامعه هستیم و شک نکنید که ما خواهیم بود بر علیه جامعه ای که شما فرهنگ مسلط ، تو سری خور و عادت امر قربانی واقع شدن ستمکشان و کارگران آن را رواج داده اید .
زیپ دهانتان را در مورد فقر بکشید که نه موضعی ضدیت با آن ، که تصمیم بر عادی جلوه دادن آن برای توده های محروم را دارید به عنوان امری ازلی و ابدی ، شما از عاملین شرایط حمایت می کنید به عنوان مزدور ، همانطور که پول نئشه شدن شبانیتان در محافل روشنفکری را به شما می دهند تا نئشه زنده بمانید که نه برای خود بلکه برای به انقیاد کشیدن کلیت جامعه بشری .
فراموشتان نمی کنم زمانی را که در قبال کشته شدن مردم در عراق ، افغانستان در مقابل دولتمردان صدا خاموش کردید تا همچنان میلیونها تن انسان زیر بمب های خوشه ای و موشک های کروز بمیرند.
فراموشتان نخواهم کرد برای تمامی دلسوزی هایی که برای کارگران در حال مرگ بر اثر فقر کردید ، شما دلتان سوخت و کارگران همچنان زیر آوار ناشی از استثمار که شما دستگاه سرپوش آن را ساختید مردند و آنگاه به احتمال خمار بودید.
شما در دل من جای دارید تا همیشه کنارم باشید ، کنار یک روان پریش ، باشد روزی که از ته دل بیرونتان بکشم با شاشیدن یا استفراغ.
گلزار و آنجلینا جولی به شما هم تف خوام کرد .
اعتماد که امری نا پایدار می ماند و شاید هم گاهاً بی پایه در اساس زندگی به شیوه ی تولید سرمایه دارانه و در روابط ما بین انسانی در نظام پدر شاهی.
در نو جوانی به مادرم اعتماد داشتم و او نیز یک برخورد متقابل را همراه ، به راحتی قابل لمس است که اعتماد داشتیم به آن جهت که هر دویمان نا آگاه بودیم نسبت به خواست هایمان از یک دیگر به مانند یک شمشیر دو دم کند.
شمشیری که تغییر کرد به دو دم : یک دم که تیز است و می برد و دم دیگر کند است اما می کوبد بر فرق سر خود و من .
شبی را به یاد دارم که بعد از یک دعوای خانوادگی با مادرم که آقاجون هم با من هم سو بود ساعت ها در رختخواب غلت می زدم از ترس اینکه الآن مامان به سراغم آمده خفه ام می کند و یا اینکه الآن مامان دست به خود کشی می زند این حس بار ها به سراغم آمد و رفت .
فکر می کنم عدم اعتمادش به من به خاطر اعتماد آقاجون به من باشد از همه لحاظ و خصوصاً عاطفی و این امر پایه ی یک خانواده ی هسته ای که من در آن زندگی می کنم نیست ، اصول بر این است که مرد خانواده این گرایش را باید به زن داشته باشد که نه کوچکترین فرزند حتی برای مشورت های امور خانواده ، وقتی فرزند بشود شریک زندگی پدر ، پس مادر زنانگی اش را بر می تابد تا نابود کند اعتمادها را ، از این روی است که من را حرامزاده قلمداد می کند 2 ساعت مانده به سال تحویل 88.